تبليغاتX
سرمستان

سرمستان

آنچه زما شنيده اي آن زخدا شنيده اي چون همه گفتگوي ما هست زگفتگوي او

بهار شادي

بهار ميگذرد خيز و دست دلبر گير
به پاي لاله وگل دور عشرت از سر گير
كنون كه باد صبا چنگ زد به دامن سرو
تو نيز دامن آن سرو ناز پرور گير
بر غم خاطر غم همچو غنچه خندان باش
به شادي رخ گل همچون لاله ساغر گير
به يك دو جام اگر در نيامد از پا عقل
ز دست يار پريچهره جام ديگر گير
نسيم از رخ گل داد خويشتن بستاند
تو نيز از لب معشوق كام دل بر گير
ببوس از سر آن سرم سيمتن تا پاي
به پاي او چو رسي اين لطيفه از سر گير
چو شرم چيره شود باده را پياپي زن
چو دوست مست شود بوسه را مكرر گير
دلا به پاي امل راه خوشدلي بسپار
رهي به دست طرب بار غم زدل برگير
(رهي معيري)


بهار

بهار آغاز رویش گلها وشکوفه های بهاری بر تمامی عاشقان 

 

ادب وهنر فرخنده وخجسته باد. 

 

وما عاشقان، بهارمان را با تولد استاد نازنین علیرضا افتخاری پیوند می زنیم وجشن می گیریم.

 

بخوان از بهاران که با ساز باران کسی چون تو نمی خواند

 

 

    مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد         هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

      

بر کش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز            که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

 

شما را به شنیدن صدای سبز وبهاری استاد افتخاری دعوت می کنم:

 

نغمه داوودی:استاد علیرضا افتخاری

 

 

                                                                                        یا حق

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت11:57توسط سهیلا | |

خاطره ای که در این پست برای شما دوستان قرار دادم از نوشته های جناب آقای شهاب

 

احمدیست که لازم می دونم از ایشون تشکر وقدر دانی کنم.

 

 

امروز 22 اسفند سال هزاروسيصدوهفتادو هشته چيزي به سال نو نمونده وهمه در تكاپو وجنب وجوش و خريد براي عيد نوروزند. من براي رسيدن اين روز خيلي لحظه شماري كردم .روزيكه قراره كسي رو ببينم كه بهترين و خاطره انگيزترين لحظا ت زندگيمو رقم زده. كسي كه تمام وجودم عشق به اونه وبا صداش  روحمو بي تاب ميكنه. امروزاگر خدا بخواد قراره عليرضا افتخاري رو ببينم.                                   

ولي فكر نميكنم اين آرزو امروز برآورده بشه اصلا" مگه ميشه كه  من  افتخاري رو ببينم؟ يعني  خدا انقدر منو دوست داره كه اين توفيق رو به من بده؟ خدايا واقعا"ميشه؟يعني من تا چند ساعت ديگه افتخاري رو ميبينم؟ حتي فكرشم كه ميكنم مو به تنم سيخ ميشه                                    

كمي صبحانه ميخورم و در ميان اميد ونااميدي ساعت 8 صبح از خونه ميزنم بيرون  ازهمين اول پاهام قدرت رفتن نداره و توي دلم آشوبي بر پا ست. از خونمون تا ميدون آزادي 10دقيقه بيشترراه نيست ولي انگار اين مسير برام 2 ساعت طول ميكشه.ميدون آزادي مثل هميشه شلوغه وهر كسي به سمتي ميره.نزديك عيده وكلي دستفروش ودوره گرد كنارخيابون بساطشونوپهن كردن.زودخودموبه ايستگاه تاكسيها ميرسونم.                                                                  

سه راه ضرابخونه 2 نفرسه راه ضرابخونه 2 نفر جنت آباد جنت آباد شما جنت آباد ميري ؟   

نه آقا. ونك يه نفر ونك  آقا ونك ميري؟ آره بشين   زود مي پرم تو ماشين وراننده هم مياد ميشينه و راه ميفتيم واي خدا دلم خيلي شور ميرنه راننده هم يه دستش رو بوقه واز لابلاي ماشينا ويراژميره.آقاي مسني كه جلو نشسته به راننده ميگه آقا يه كم يواشترپليس جريمه ميكنه راننده  ميگه اگه اينجوري نرم ميخوريم به ترافيك همت مرد مسن قانع ميشه ومن تو دلم ميگم آفرين تند برو راننده يه سيگار روشن ميكنه وپكي به سيگارش ميزنه دود سيگار مياد تو ماشين و اين بار خانمي كه كنارم نشسته به راننده ميگه آقا دود سيگارت مياد داخل. راننده با عصبانيت سيگارشو پرت ميكنه بيرون و زير لب يه چيزايي ميگه وپاشو بيشتر روي پدال گاز فشار ميده آقاي مسن يه كم خودشو جمع ميكنه وخانمي كه كنارم نشسته زير لب دعا ميخونه از حركات راننده خندم گرفته .

شنوندگان عزيز مسير غرب به شرق اتوبان همت از تقاطع بلوارشهيد چمران تا تقاطع بلوار مدرس ترافيك بسيار سنگيني داره ازرانندگان محترم خواهشمنديم با احتياط عمل كرده وخونسردي خودشونو حفظ كنن. راننده تا اينو ميشنوه ميگه نگفتم آقا همت ترافيكه بايد تندتر بريم.

ولي ديگه كم كم مي خوريم به شلوغي. ماشينها كه ديگه حركت نميكنن وراننده هم مرتب زير لب به زمين وزمان بد و بيراه ميگه و ماشينشو خاموش ميكنه.

خدايا اگه اينجوري بمونه كه نميرسم. اصلا" از اولش هم ميدونستم كه امروز من افتخاري رو

نمي بينم.نگاهي به ساعتم ميندازم هنوز 10 نشده ولي اين 2 ساعت براي من خيلي طولاني گذشته.

گوينده راديو پيام دوباره وضعيت ترافيك رو اعلام ميكنه و علت رو تصادف چند خودرو ميدونه. راننده تاكسي ماشينشو روشن ميكنه  و چند متري جلو ميره ودوباره ماشينو خاموش ميكنه وما حدود يك ساعت به همين شكل وخيلي آهسته ميريم جلو.

آقا من سر يوسف آباد پياده ميشم راننده كنار اتوبان توقف ميكنه و من پياده ميشم به محض پياده شدن يه نفس عميق ميكشم  يه سيگار روشن ميكنم و پياده راه ميفتم و وارد خيابون اصلي يوسف آباد ميشم وبه سمت ميدون حركت ميكنم. احساس ميكنم پاهام ميلرزه وارد يه مغازه ميشم و چندتا شكلات ميخرم.

آقا ببخشيد تماشا گه راز خيلي پايينه؟  يه صدمتر ديگه پا يينترسمت راست                               

يهو قلبم ميريزه  فقط 100 متر ديگه مونده ازمغازه ميام بيرون و يه سيگار ديگه روشن ميكنم و به راهم ادامه ميدم. تابلو رو از دور ميبينم يكي از شكلاتارو ميخورم وميرسم جلوي در ورودي  از پله ها به زور بالا ميرم انگار به پاهام وزنه آويزون كردن. به يه در ميرسم  زنگ ميزنم .

آقايي در رو باز ميكنه و با احترام ميگه بفرماييد داخل

سلام ببخشيد براي ثبت نام كلاس آقاي افتخاري اومدم شرايطش چه جوريه؟

4 قطعه عكس ميخواد فرم ثبت نام رو هم پر ميكنيد و مبلغ... تومان به اين شماره حساب واريز كنيد. ببخشيد كلاسشون ساعت چند شروع ميشه؟ حدود 2.5 الي 3

نگاهي به ساعتم ميندازم و دوباره قلبم ميريزه واي خداي من يعني فقط 3 ساعت ديگه مونده؟شماره حساب رو ازش ميگيرم  خداحافظي ميكنم و از پله ها ميام پايين و وارد خيابون ميشم. آقا ببخشيد بانك ... اين دوروبر كجاست؟ يه كم پايينتر سمت چپ

بعد از پنج دقيقه ميرسم خوشبختانه دم ظهره و بانك زياد شلوغ نيست سريع يه فيش ميگيرم و بعد از پر كردنش ميرم داخل صف .بعد از يه ربع كارم تموم ميشه وميام بيرون و به سمت بالا راه ميفتم دوباره ميرسم جلوي درموسسه وميرم بالا زنگ ميزنم و همون آقا در رو بازميكنه ميرم داخل قبضوميدم و فرم ثبت نام رو ازش ميگيرم و روي يه صندلي ميشينم ومشغول پر كردن فرم ميشم. روي درو ديوار اينجا پر از عكسهاي هنرمندهاست ولي من فقط چشمم به عكس افتخاريه اين عكسشو تو اتاقم دارم وهرروز نگاهش ميكنم.

فرم رو پرميكنم و تحويل ميدم عكسامو ميگيره و برام كارت صادر ميكنه كارت رو ميگيرم و در طرف مقابل سالن روي يه صندلي ميشينم. يكي از درها باز ميشه  و يه نفر مياد داخل وشروع ميكنه با تلفن حرف زدن خدايا قيافش چقدر آشناست؟آهان فهميدم عباس سجادي شاعره چند بار توي تلويزيون ديدمش يهو ميگه بچه ها امروز جلوي شوراي شهر سعيد حجاريان روترور كردن

واي خداي من چي ميشنوم آخه چرا؟

آقاي سجادي، حالا زنده است یا  نه؟

 

فعلا بردنش بیمارستان ،زدن به مغزش   سعي ميكنم زياد بهش فكرنكنم ،

 

                                                                               چون درون خودم خيلي آشوب به پاست.

نگاهي به ساعت ميكنم چيزي به 2 نمونده،

كلاسها طبقه پايين برگزار ميشه شما ميتونيد بريد پايين

سريع از روي صندلي بلند ميشم  خداحافظي ميكنم و ميام جلوي در ورودي سيگاري روشن ميكنم وبه اين فكر ميكنم كه الان افتخاري كجاست؟نكنه امروز نياد و من دست از پا درازتر برم خونه؟

تو اين فكرم كه مي بينم چند نفر از همسن و سالام اومدن جلوي موسسه و ميخوان براي ثبت نام برن داخل .اكثرا" خوشحالند و با هم گرم صحبت پيش خودم ميگم خوش به حالتون كه انقدر آروم و راحتين واز حال من هم خبر ندارين. سيگارم تموم ميشه پرتش ميكنم و از پله ها ميرم پايين در رو باز ميكنم و وارد يه سالن بزرگ ميشم. 10-12 رديف صندلي براي حدود 70-80 نفر چيده شده يعني كسي به اندازه من عاشق افتخاري هست كه بياد و اين صندليهارو پر كنه؟ حتي فكرشم نميتونم بكنم كه كسي مثل من عاشقش باشه  ميرم رديف اول و درست جلوي ميزي كه قراره افتخاري پشت اون وبه سمت ما بشينه روي بهترين صندلي ودر نزديكترين فاصله ميشينم .

كمتراز 2 متر با ميز فاصله دارم وبه صندلي كه قراره روش بشينه خيره ميشم .درذهنم افتخاري رو اونجا تصور ميكنم كه نشسته روبروم و داره با من حرف ميزنه صداي قلبمو ميشنوم

كه اون هم داره بي تابي ميكنه.عقربه هاي ساعت داره به 3 نزديك ميشه امروز ناهار هم نخوردم ولي انقدر اضطراب دارم كه ديگه هيچي نميتونم بخورم در كلاس باز ميشه و 20-30 نفري وارد كلاس ميشن و صندليهارو پر ميكنن و من همچنان در اين فكرم كه امروز افتخاري رو ميبينم يا نه؟  خودمو با نوشتن شعري توي دفترم سرگرم ميكنم

دوش در حلقه ما قصه گيسوي توبود                  تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود

عقربه هاي ساعت خيلي آهسته حركت ميكنه و صندليها هم بتدريج داره پر ميشه فعلا" كه بهترين  جا مال منه برميگردم ونگاهي به در ورودي ميكنم دوباره قلبم ميريزه تا ساعت 4 به همين منوال ميگذره و تمام صندليها پر ميشه. انقدر برگشتم وبه در ورودي نگاه كردم كه سر وگردنم هردو باهم درد گرفته ساعت از 4 هم گذشت وخبري نشد فكر كنم الان يكي مياد و ميگه دوستان استاد امروز نميان و بريد خونه هاتون ومن خودمو تصور ميكنم كه با خستگي دارم ميرم خونه تواين فكرم كه همهمه اي بلند ميشه و يه نفر ميگه بچه ها بلند شين در ورودي رو نگاه ميكنم وافتخاري مياد داخل

واي خدا چي دارم ميبينم

سلام سلام خواهش ميكنم بفرماييد بنشينيد سلام بفرماييد بفرماييد

وافتخاري با يك دست كت و شلوار سورمه اي تيره پشت ميزش ميشينه واي خداي من همون صورت زيبا و دوست داشتني الان جلوي من نشسته. چندبار ميزنم به صورتم كه نكنه خواب باشم ولي نه   مثل اينكه اين بار بيدارم اين هم خود افتخاريه كه جلوي من نشسته وداره با لبخندي مليح  ديوان حافظي كه جلوشه باز ميكنه. يك نفر مياد جلو ودسته گل زيبايي تقديمش ميكنه وافتخاري گل رو ميبوسه وميذاره روي ميز.سپس شعري انتخاب ميكنه و اون شعر رو در دستگاه شور ومايه بيات ترك ميخونه واز همه ميخواد كه همراهش بخونن

دلم رميده لولي وشيست شورانگيز               دروغ وعده وقتال وضع و رنگ آميز

 

 

 

 

حالا ديگه بايد نفر به نفر خونده بشه وافتخاري همه رو به سكوت دعوت ميكنه .من سعي ميكنم كمتر پلك بزنم كه حتي يك لحظه ديدنشو ازد ست ندم 2-3  نفرمونده كه برسه به من افتخاري يك لحظه چشماش ميفته تو چشماي من ويهو قلبم ميريزه من همچنان ما ت صورتشم دوباره به من نگاه ميكنه وميگه نوبت شماست بخون.

حواسم نيست كه بغل دستيم خونده وحالا نوبت منه اصلا" من نيومدم كه خواننده بشم اومدم فقط افتخاري رو ببينم كي جرات داره بعد از افتخاري خواننده بشه؟ولي ميخونم چون شبيه آواز ناز نگاهه ومن نازنگاه رو توي خونه خيلي خوب ميخونم همه اين افكار تو يه لحظه به مغزم خطور ميكنه گلوم خشك شده ولي هر چه قدرت دارم جمع ميكنم و شروع ميكنم به خوندن. بيت رو تا آخر ميخونم افتخاري ميگه ممنون نفر بعدي ومن نفسي از ته دل ميكشم نيم نگاهي به ساعتم ميندازم واي خدا چقدر زود ساعت 5 شد اصلا" نفهميدم اين45 دقيقه چه جوري گذشت ديگه تا آخر كلاس به ساعتمم نگاه نميكنم.وضع به همين منوال ميگذره ومن همچنان مبهوت روي زيبا وخندانش هستم.افتخاري ابيات بعدي رو هم ميخونه وگوشه هارومعرفي ميكنه  اميري داد گشايش فعلي شكسته و...

واقعا" صداش ملكوتيه چه قدرتي و چه لطافتي   حس عجيبي به من دست داده وقتي دارم از اين فاصله به آوازش گوش ميدم.                                                                                     

خوب ديگه دوستان براي امروز كافيه                                                                          

استاد آلبوم جديد تون چيه؟ يه آلبوم دارم با استادخوشدل به نام سپيده{شبان عاشق} كه انشاءلله بعد از محرم وصفر مياد بيرون

ودر ادامه سوالهاي زياد بچه ها وافتخاري كه با لبخندوصبرو متانت به همه جواب ميده ساعت حدود شش و نيمه و افتخاري از جا ش بلند ميشه وبا همه خداحافظي ميكنه وبه سمت در خروجي ميره و همه بچه ها هم پشت سرش راه ميفتن چشماي من مسير حركت افتخاري رو دنبال ميكنه كه كم كم ازمن دور ميشه وبه سمت طبقه بالا ميره همه بچه ها هم پراكنده ميشن و هركسي راه خودشو ميره و باز من جلوي در ورودي تنها ميمونم.يه دفعه فكري به ذهنم خطور ميكنه تصميم ميگيرم همونجا بايستم و افتخاري روكه ميخواد بياد بيرون وبره خونه يكبار ديگه ببينم .

آره خوبه همين كارروميكنم .هوا ديگه تاريك شده و سوز سردي مياد.پاكت سيگارمو در ميارم...اي بخشكي شانس هيچيش نمونده همه رو كشيدم پس برم از اون سوپر ماركته يه بسته بخرم ولي نميخواد ولش كن ميترسم تا برم وبيام افتخاري بياد بيرون و بره پس همين جا ميمونم.هوا خيلي سرده زيپ كاپشنمو ميكشم بالا.از توي خيابون چراغهاي طبقه بالا رو مي بينم همون اتاقي كه افتخاري احتمالا" اونجا نشسته. خوش به حال كسي كه الان پيششه و داره باهاش حرف ميزنه.ساعت از 7 هم گذشت و خبري نشد. نكنه اينجا يه در ديگه هم داره واز اونجا بره بيرون. اطراف ساختمونو نگاه ميكنم نه بابا خبري از در دوم نيست حتما" از همينجا مياد بيرون پاهام از سرما بي حس شده و من يه كم در جا خودمو گرم ميكنم...

 

 

 

ساعت 8 شبه و خبري از افتخاري نيست.صداي نارنجك و ترقه از كوچه هاي اطراف كلافه م كرده.براي اولين بار از صبح احساس گرسنگي ميكنم.ازطبقه بالاصدايي به گوشم ميرسه صداي خنده و خداحافظيه حالا ديگه مطمئنم كه افتخاري تا چند ثانيه ديگه مياد پايين ومن دوباره ميبينمش. از جلوي در ورودي كمي ميرم پايينترومنتظر ميشم كه بياد بيرون.افتخاري ومناجاتي ميان بيرون وبه سمت ماشين ميرن.مناجاتي مشغول باز كردن ماشينش ميشه ومن كه نفسم بند اومده ميرم جلو.

سلام استاد خوب هستين؟

سلام ممنون شما چرا اينجايين؟

استاد وايسادم يه بار ديگه شمارو ببينم

شما لطف دارين خوب ميومدي بالا هوا سرده

ممنون نخواستم مزاحم بشم استاد من عاشق شما هستم شمارو بي نهايت دوست دارم

شما لطف دارين ما هم شما رو دوست داريم بيا سوار شو تا يه مسيري با هم ميريم

ممنونم مزاحمتون نميشم

شما اسمتون چيه؟

شهاب هستم استاد

آقا شهاب جلسه هاي بعدي كلاس رو حتما" بياين

حتما"ميام   استاد ميتونم ببوسمتون؟

باهاش دست ميدم و صورت زيباش رو ميبوسم احساسي به من دست ميده كه به هيچ وجه نميتونم توصيفش كنم گرماي صورتش پوست سردمو داغ ميكنه .

خداحافظ مواظب خودتون باشين

ممنونم استاد شما هم مواظب خودتون باشين

مناجاتي خيابون رو دور ميزنه و به سمت بالا ميره و نگاهم ماشين رو تا اونجايي كه از نظر محوميشه تعقيب ميكنه. من چنان انرژيي گرفتم كه ديگه نه احساس خستگي ميكنم ونه احساس گرسنگي.ميام سمت پايين وكم كم شروع ميكنم به دويدن خيلي شارژ شدم وخوشحال تا اول يوسف آباد تقاطع وليعصريه نفس ميدوم تا حالا انقدر زياد ندويده بودم.جلوي يه تاكسي رو ميگيرم   آقا دربست آزادي     بيا بالا ومن سوار ميشم  راننده ميگه چرا انقدرنفس نفس ميزني ميگم چيزي نيست يه كم دويدم واون نميدونه كه من امروزچه روز خاطره انگيزي پشت سر گذاشتم.هنوز گرماولطافت صورت افتخاري رو روي صورتم حس ميكنم. سرمو ميبرم عقب و چشمامو ميبندم و در ذهنم به اتفاقاتي كه از صبح رخ داده فكر ميكنم.

آقا رسيديم بفرماييد.

ومن انقدر غرق در افكارم بودم كه اصلا" نفهميدم كي رسيديم.

ازماشين پياده ميشم وميرم سمت خونه ساعت 10 شبه...

 امروز 22 اسفند سال هزاروسيصدوهشتادوششه چيزي به سال نو نمونده وهمه در تكاپو وجنب وجوش و خريد براي عيد نوروزند براي من اين روز خيلي خاطره انگيزه امروز  هشتمين سالگرد روزيه كه من به آرزوم رسيدم و افتخاري رو از نزديك ديدم.هر سال روز 22 اسفند خاطرات اون روز برام زنده ميشه.آخرين باري كه رفتم يوسف آباد و از جلوي تماشاگه راز رد شدم بغض گلومو گرفت ونتونستم جلوي اشكمو بگيرم ...

 

                          چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون

 

                            دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت16:58توسط سهیلا | |

                              درد عشقي كشيده ام كه مپرس

 

                     زهر هجري چشيده ام كه مپرس

 

 از دير باز فرهنگ وهنر اين سرزمين هميشه سبز  ماندگارترين وغني ترين فرهنگ است.وداراي شاعران

 


   واديبان واساتيدي است كه باعث افتخار اين مرز وبومند.ويكي از همين شاعران خواجه شمس الدين

 

  محمد حافظ شيرازي است كه طلايه دار فرهنگ ايران است.در اين بخش اشاره اي چند به انديشه ناب

 

حافظ خواهم داشت.


دكتر كاووس حسن لى مدیر بخش پژوهشى مركز فارس شناسى معتقد است: «شعر حافظ همچون آینه

 است.  زبان او قابل تفسیر و تبدیل است. به همین دلیل هر كس به شعر حافظ نگاه مى كند گویى

خودش را در آن مي بيند وبا آن ارتباط برقرار مي كند.

 یكى از دلایل مخاطبین وسیع شعر حافظ تأویل پذیرى آن است و این كه هركسى از زاویه خودش به

 حافظ نگاه مى كند و شعر حافظ را درمى یابد. با توجه به این كه حافظ با قرآن مأنوس بوده واز قديم  

ا لایام او را لسان الغیب و ترجمان اسرار مى دانند، هر كس شعر حافظ را مى خواند گویى با قرآن ارتباط

ارتباط برقرار كرده و افكار كلام وحى را به زبان فارسى از زبان حافظ مى شنود و این یكى دیگر از دلایل

 رویكرد مردم به شعر حافظ است.


بها الدین خرمشاهى كه در ذهن و زبان حافظ تأمل داشته است به این مسأله صحه مى گذارد كه یك 

 شاعر زمینى، مى تواند اشعار زمینى هم داشته باشد. با این حال بن مایه و نگاه اصلى حافظ «عرفان»

 است. نكته جالب توجه این است كه حافظ حتى در شعر غیر عرفانى رسم اخلاق و آداب ایرانى- و


اسلامى را رعایت كرده و نكات پندآمیز را سرلوحه سرودن قرار داده است. برخى دیگر از حافظ پژوهان و


كارشناسانى كه برحسب علاقه به شعر و اندیشه حافظ نقبى زده اند، اشعار او را به لحاظ اجتماعى

 

بسیار در خور توجه دانسته اندشعرحافظ مملواز طنز و ایهام است. او با شعرش هم مبارزه مى كند هم مصالحه.


اما مهمترين نكته در اشعار حافظ عشق است كه هميشه بر نكات ديگر ارجحيت دارد.جايي كه به كنايت

اشاره مي كند:


                           ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق


                                            برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين


 
عشق حافظ اكسیر حیات و كیمیاى مراد یا به تعبیر علمى آن تیزابى است كه هر خاراسنگ نادلپذیرى را

حل مى كند.

 

هنر مند خوش ذوق وخوش لحن جناب عليرضا افتخاري هم در آثارش عشق را هميشه با زباني خوش

 وشيوابيان نموده است.عشق يكي ار اركان اصلي روح وهنر اوست.


                عشق شوري در نهاد مانهاد                  جان ما در بوته سودا نهاد


   عشق تجليگاه زيبايي واوج هنر يك هنرمند است كه اگر با روح هنر مند عجين شود دل را تا عرش 

 اعلي سوق  ميدهد وباعث ماندگاري هنر مي شود.

  دغدغه اصلي جناب افتخاري نيز هميشه به اين نكته بوده است كه بايد به فرهنگ وهنر اين سرزمين

 

 باليد وقدر شناخت.وزندگي را بر پايه سه اصل بنيادي عشق ورنج ونبرد بنا نهاد.

 

     در اين قسمت شما را به شنيدن قطعه اي ضربي با صداي ماندگار استاد افتخاري دعوت  

 

مي كنم:                                                            نسيم حيات:استاد عليرضا افتخاري

 

                                                                                                                             ياحق

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت8:35توسط سهیلا | |

 

گم شدن در گم شدن دین من است

 

                                                              نیستی در هستی آئین من است

 

        از درش گردی که آرد باد صبح

 

                                                                    سرمه چشم جهان بین من است

 

                               من چرا گرد جهان گردم که دوست

 

 

 

در این بخش برای شما هنر دوسنان یکی از آوازهای استاد افتخاری را

 

که با نی اجرا شده وبا شعر بسیار زیبای عطار برای دانلود قرار می دهم.

 

                                                آتش عشق استاد علیرضا افتخاری

 

 

 

                                                                   یاحق

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت23:45توسط سهیلا | |